عشق و دوستی و علاقه، محبت love ،عاشق تنها،عاشقانه

به نام خدایی که یکی است ولی هوای تک تک ما را دارد. بانک عشق و محبت/ دنیای حقایق، خاطره، زیبایی ها

بهترین دارایی دنیا
نویسنده : سبحان - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.د»

آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»

آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»

زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»

 

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»

فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»

پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »..

 

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید


comment نظرات ()
آرزوی عشق،گاهی اونقدر غرق ارزوها هستیم که فراموش می کنیم خودمان ارزوی کسی هستیم
نویسنده : سبحان - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٥

 داستان فوق العاده زیبا.. .حتما بخونید

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد...



ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
داستان زیبا (قربانی)
نویسنده : سبحان - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳

هوا سرد بود،سوزناک و بیرحم.اما صورت محسن خیس عرق.عرق ترس،عرق شرم.در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.پیر مرد افتاده بود روی آسفالت کف جاده.محسن هنوز باورش نشده بود که با صدوده کیلومتر سرعت زده به یه پیر مرد... .خیلی دستپاچه بود.قطره های باران هم خیسی صورت ناشی از عرقش رو،دو چندان کرده بود.سراسیمه پیرمرد نیمه جان رو گذاشت تو ماشین و با نهایت اضطراب راه افتاد.
- خدایا چرا اینطور شد؟چرا اینجوری شد؟چرا الان؟چرا تو این موقعیت؟حالا که میخوام برم... .
توی راه بیمارستان،دو سه بار نزدیک بود تصادف کنه.رسید بیمارستان.پیرمرد نیمه جون رو برد بخش اورژانس . پیر مرد رو بردن سی سی یو.محسن با اون وضعیت روحیش،تونست از موقعیتی که پیش اومد،استفاده کنه و از دست انتظامات بیمارستان فرار کنه....

 


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
.عشق و علاقه (قلبم مال تو)
نویسنده : سبحان - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...
..


 


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
ساعت ویژه
نویسنده : سبحان - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢

مردی دیروقت ‚ خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

سلام بابا ! یک سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً.چه سئوالی؟

- بابا ! شما برای هرساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سئوالی میکنی؟

- فقط میخواهم بدانم.

 


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
محبت love ( زندگی با بهترین عشق دنیا)
نویسنده : سبحان - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢

ق در یکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمد و چند روزی را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به ماموریت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود.این روزها، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم.

دوستم با دیدن چهره استخوانی من، شوخی کرد و گفت: «عزیزم، زندگی تو رو که می بینم دیگه جرئت نمی کنم بچه دار بشم.» از حرف های دوستم بسیار تعجب کردم و پرسیدم: «عزیزم، چرا چنین احساسی داری؟»

                                       

 

   بقیش در ادامه مطلب


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
دانلود کلیپ زیبای(کم حجم)
نویسنده : سبحان - ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩

بدوستان گلم توصیه میکنم فایل های زیر که از جدیدترین و زیباترین کلیپ های روز هستن دیدن کنید. حجم فایل ها بسیار کم هست پس نگران به طول انجامیدن زمان دانلود نباشید.

لطفا برای دانلود بر روی دانلود فایل کلیک نمایید.

کلیپ زیبای امام زمان(عج):

دانلود فایل


comment نظرات ()
غم و اندوه (هنگامی که اندوه من به دنیا آمد)
نویسنده : سبحان - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸

در رویا دیدم که با خدا حرف میزنم

 

او از من پرسید :آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟

گفتم ....اگر وقت داشته باشید...

لبخندی زد و گفت: زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد

چه پرسشی در ذهن تو برای من هست؟

پرسیدم:چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟

پاسخ داد:

آدم ها از بچه بودن خسته می شوند ...

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند

سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره از صرف می کنند....

چنان با هیجان به آینده فکر می کنند.

که از حال غافل می شوند

به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده 

آن ها طوری زندگی می کنند.،انگار هیچ وقت نمی میرند

و جوری می میرند ....انگار هیچ وقت زنده نبودند 

ما برای لحظاتی سکوت کردیم

سپس من پرسیدم..

مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بیاموزند؟ 

پاسخ داد:یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

ولی می توانند

طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند

یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند

یاد بگیرند ...دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی

یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید.

ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید.

یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد

بلکه کسی هست که کمترین نیازوخواسته را دارد

یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند.

ولی نمیدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

یاد بگیرند وبدانند ..دونفر می توانند به یک چیز نگاه کنند

ولی برداشت آن ها متفاوت باشد

یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند

بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

آیا چیز دیگری هم وجود دارد که مایل باشی فرزندانت بدانند؟

خداوند لبخندی زد و پاسخ داد: فقط این که بدانند من این جا و با آن ها هستم..........برای همیشه

 


comment نظرات ()
حرف حساب و دل (حرفهای ناگفتنی دل من)
نویسنده : سبحان - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۱
 

وعده دادم که به تو سر نزنم*برسم تا دم در در نزنم*قول دادم به غزلهای خودم*زل به چشمان تو دیگر نزنم*مطمن باش

خیالت راحت*گله ای از تو به دفتر نزنم*این چه رسمیست که باید یک عمر *حرف خود را به تو آخر نزنم*برو ای عشق برو

تااینکه*روی دستان تو پرپر نشوم......


 


آینه


پرسید که چرا دیر کرده است؟نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است  تنها دقایقی چند تاخیر کرده است.شاید موعد قرار تغییر کرده است.خندید به سادگیم آینه و گفت:احساس پاک تو را زنجیر کرده است.گفتم از عشق من چنین سخن مگوی.گفت خوابی سالها دیر کرده است.در آینه به خود نگاه میکنم .آه عشق او عجب مرا پیر کرده است.راست گفت آینه که منتظر نباش.او برای همیشه دیر کرده است.

دل

دل ما حرف حساب حالیش نبود!جمع وضرب حساب کتاب حالیش نبود! تو یه چش به هم زدن گر میگرفت عشق بی رنج


 


 وعذاب حالیش نبود!.دنبال سراب چشمات میدوید. نرسیدن به سراب حالیش نبود .حرفای خودش رو رک و راس میزدحرف


 


زدن پشت نقاب حالیش نبود.من میترسوندمش از آخر کار.اما ترس و اضطراب حالیش نبود.حالا هی بهش میگم دیدی


 


نموند؟دیدی اون شعرای ناب حالیش نبود؟اما دل توسینه مرده ساکته!اون از اولم جواب حالیش نبود!!!!!!!!!!!

 


comment نظرات ()
غربت و تنهایی
نویسنده : سبحان - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۳

یستاده ام ... 

       با قامتی غروبین

       در انتظار رسیدن رفتن تو .

        مانده ام حیران .

                       در چگونه گذراندن فصل غربت تو .

میروی و من...

به ظاهر مانده ام .

اما ....

           دلم با تو راهی شده .

                      شاید .

                      که کمی از احساس غربتم بکاهد .

                      ویا کمی از غربت لحظه هایم کم کند .

         می روی

                   می دانم .

                        در چشمانت

                              در نگاهت می خوانم .

                                           با آهنگی پر امید .

کاش می شد ...

دستهایم را

       پر از معنای نگاهت می کردم .

           و بر گردنت می آویختم .

                تا این احساس همیشه در تو بماند .


comment نظرات ()
جملات زیبا
نویسنده : سبحان - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
  • مردم اغلب بی انصاف بی منطق و خود محورند. اما آنها را ببخش.

 

  •  اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه ها ی پنهان متهم می کنند ولی مهربان باش.

 

  • اگر موفق شوی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت .ولی موفق باش.

 

  • اگر شریف و درست کار باشی فریبت می دهند ولی شریف و درستکار باش.

 

  • آنچه را در سالیان سال بنا نهاده ای ممکن است یک شبه ویران کنند ولی سازنده باش.

 

  •  اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ولی شادمان باش.

 

  • نیکی ها درونت را فراموش می کنند ولی نیکوکار باش.

 

  • بهترینهایت را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

 

  • و در نهایت می بینی:

 

هر آنچه هست میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.



comment نظرات ()
عشق و محبت و علاقه (توجه توجه!!)
نویسنده : سبحان - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳

«به نام خداوند بخشاینده مهربان»

«جلسه غیبت»

موضوع جلسه: بردن آبروی مومن

رئیس جلسه: شیطان

دبیر جلسه: نفس

منشی جلسه: هوای نفس

زمان جلسه: زمانی که خدا فراموش شود

پذیرایی جلسه: گوشت مردار برادر دینی

«از شرکت کردن در چنین مجالسی جداً خودداری کنید»

×××     ×××     ×××     ×××        ×××

نیکی در مقابل نیکی کار سگهاست.

بدی در مقابل نیکی کار خران است.

نیکی در مقابل بدی کار مردان است.

     

حالا شما کدومشین؟

     

 


comment نظرات ()
دانشگاه، استاد، دانشجو
نویسنده : سبحان - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸

سر کلاس

سامان: آقای طباطبایی اجازه می خواستم بگم که ...

استاد: عینکشو بر می داره و زیر چشم بهش نگاه میکنه. صورت سامان قرمز میشه و میگه: آهای بچه فسقلی مثل اینکه دکترشو فراموش کردی؟ تو باید...

و جوابشو نمی ده

میترا: آقای دکترررررررررررررر طباطبایی میشه یه سوال بپرسم؟

استاد: بله بله بله بفرمایید:

میترا: حالتون خوبه ؟

استاد خیلی ممنون ،خوبم ، متشکرم – بچه ها یاد بگیرید که شما باید مثل خانم سعادتی ذهن فعالی داشته باشید و سوالات خو د را مطرح کنید.آفرین خانم سعادتی خوشم اومد سوال کاملا بجایی بود معلومه دانشجوی درس خونی هستی.

حمید می خنده و میگه: آقای دکتر طباطبایی خانواده خوبند.

استاد: خفه! به تو چه؟ حواست به درست باشه ، بچه پر رو برو گم شو بیرون کلاس.

فرق دانشجو سال اولی و سال چهارمی ها در جمله ای کوتاه

پسرها: سال اولی ها تسبیحشون تا زمین کشیده ولی سال چهارمی ها موها تا آسمون رسیده.

دخترها: سال اولی ها چادرشون اونقدر بلنده که آشغال های توی حیاط دانشگاه رو جمع می کنه ولی سال چهارمی ها زیر پیرهنی رو با مانتو عوضی می گیرند آره اینم یه جورشه دیگه.

نظر شما چیه؟


comment نظرات ()
داستان طنز و زیبا ،حاجی ها بخونن
نویسنده : سبحان - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳

(قیامت)

چی چی این چیه؟ اون کجاست؟ اون کیه ؟ من کیم؟ اینا دارن چکار میکنند ؟ ای بابا ! چقدر زیادن فکر کنم یه 40 هزازتایی بیشتر از ورزشگاه آزادی ظرفیت داشته باشه یا شاید هم 50 هزار تا.نمی دونم

-          هی برو جلو!

-          چرا هل میدی ؟

-          حرف نزن !

-          اه خیلی خوب بابا!

  وای خد ا رو ببین چگونه نشسته روی تخت.

-          ساکت من خیلی کار دارم حرف اضافی موقوف من باید تا پایان امروز به حساب این کله خر ها برسم.

-          آهای نوبتو رعایت کنید به همتون می رسم.

توماس ادیسون میره جلو، حاجی میگه دلم برات می سوزه .خدا نامه ی اعمالشو نگاه  میکنه و میگه برو حالشو ببر.

حاجی عصبانی میشه میگه خدا این چه وضعشه توماس نه نماز میخوند نه امامت داشت نه روزه میگرفت چرا اونو فرستادی بهشت.

خدا میگه: کسی که خدمت به خلق خدا میکنه خدای خودشو بهتر از تو میشناسه و تو که این همه روزه خوندی یه لقمه نون دست یه گرسنه رسوندی یا نه.

حاجی ساکت میشه . یک دفعه یه خودروی لامبور گینی با سرعت تمام رد میشه در بهشت حاجی می گیرتش و نگاه میکنه تا نوحه می گیه ماشینو از کجا اوردی جواب میده :کشتی مو فروش کردم به جاش یه لامبور گینی خریدم.

خوب حاجی میگه وای بر شما وای بر شما که اینقدر بد حجاب هستید خجالت بکشید حیا کنید الله اکبر...

خدا چپ چپ نگاش میکنه و فریاد میزنه : تو چکار داری مگه نمی دونی قیامت شده نکنه دلت گوش مالی میخواد ها این حرف ها رو باید تو دنیا میزدی؟

خدا : خوب چه قدر خسته شدم هی اسرافیل به جبرئیل بگو یه استکان چایی برام بیاره حاجی اعصابم رو خرد کرد.

بعدی.. حاجی میاد جلو خدا نگاش میکنه و میگه این چه نوشته ؟ حاجی میخونه ا این چیه ؟ یعنی چه ؟ نه ..نه ...من من.. به خدا من ایکارو نکردم خدا یه پس گردنی آتشین میزنه میگه: احمق من این وایسادم دنیا گیر اوردی . حاجی ناراحت میشه.

یک دفعه میگند حاجی باید بری جهنم . حاجی فریاد میزنه و می برنش

سر راه نوح میخواد ثواب کنه اونو وارد ماشینش میکنه و تخت گاز لامبور گینی رو میگیره دبرو که رفتیم. در جهنم پیادش میکنه و حاجی ازش تشکر میکنه.وقتی حاجی به پشتش نگاه میکنه از شدت ترس فریاد میزنه.

حالا شما میخواید مثل حاجی باشید یا توماس ادیسون؟


comment نظرات ()
خاطره...
نویسنده : سبحان - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳

 

واقعا من از رفتار بعضی ها تعجب میکنم تعجبحتما شما افرادی را در خیابان دیده اید که دارای قیافه های عجیب و غریب و به قول خودشون مد جدید لباس و مو را به خودشون گرفته اند. در کنار این ها بعضی ها هم همیشه حیواناتی را به خود به این ور و اون ور می برند . حیوانات عجیب و غریب که در راس آنها سگ قرار داره که این کار بازهم از فرهنگ غرب گرفته شده است. و مردم ما تحت تاثیر این کارها قرار گرفته اند. و حتی بعضی وقت ها خبر هایی رو در باره دوستی آنها با حیواناتی که نگهداری میکنند را می شنوم   واقعا مغزم سوت میکشه که یک انسان این قدر برای حیوانات خانگی ارزش قائله.سوال

بذارید یه خاطره از زبان دبیر ریاضیات آقای مسلمی که واقعا دبیر نمونه ای هست در دوران تحصیل در دانشگاه شهید بهشتی تعریف کنم.

من بعد از کلاس با یکی از دوستانم در حال رفتن به یک جایی بودیم. و چون وسیله ای نداشتیم تصمیم گرفتیم پیاده به سوی مقصد راه بیفتیم. ما همینطور رفتیم و رفتیم .حدود 45 دقیقه ما با پای پیاده از خیابون ها عبور کردیم. یک دفعه یک خودروی بنز که 100 میلیون قیمتشه از کنارمون رد شد. ما دیدیم که یک دخترپشت فرمون نشسته و یه سگی هم کنارش روی صندلی جلو نشسته و دهانشو باز و بسته می کرد وقتی به کنارمون رسید سگه سرشو چرخوند و به ما نگاه کرد و در حالی که زبانشو بیرون آورده بود به ما زل زد. زبانما پیش خودمون فکر کردیم سگه داره به ما می خنده چرا که من یه سگم سوار یه بنز می شوم و این ور و اونور میرم ولی شما که آدم هستید باید با پای پیاده به جایی که میخوایند بروید.و وضع من خیلی بهتر از شماست. خنده 

خوب دیگه اینم یه جورشه.

 حتما نظر بدین دنیا رو آب نمی بره


comment نظرات ()
حقیقت جامعه ما
نویسنده : سبحان - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢

 

به نظر من با یه کمی دقت می بینیم ما پیشرفت زیادی نکرده ایم و من قبول ندارم که بعضی ها ایران را با آمریکا و ژاپن مقایسه می کنند چون واقعا ما در حد واندازه های آنها نیستیم ومن همچین چیزی را قبول ندارم . در کتاب های درسی ایران (جغرافیا) می نویسند که : کشورما دارای مقدار زیادی نفت و مواد خام است و در حال حاضر ما صادر کننده دوم نفت در جهانیم ولی در کتب های درسی ژاپن می نویسند: شما بچه های ژاپن هستید و کشور ما حتی یک قطره نفت هم ندارد این شمایید که ژاپن را می سازید. و با این طرز فکر پیشرفت می کنند. اما ما به مفت خوری عادت کردیم به همین خاطر کار نمی کنیم و این خیلی بد است.ولی در یک جا خیلی فعالیت زیادی داریم و واقعا سنگ تموم گذاشتیم. که اون جا پای سفره غذاست.

بذار مثالی بزنم شما قبول دارید که ماشین اصلی ما پرایده درسته! این در حالی که پراید ماشین بیست سال قبل کره جنوبی بوده یا پیکان که تازه چند سالی میشه از رده خارج شده ماشین شصت یا هفتاد سال کشور های اروپاییه. شما فقط دقت کنید که ما سوار چی میشیم اونا سوار چی می شند؟ خانه های ما چی هستند خانه های اونا چی هستند؟ شهرهای ما چی هستند شهر های اونا چی هستند؟

حتما میدونید کشور ما در جمع کشور های جهان سوم قرار داره و این جای تلاش و کوشش داره که حداقل تا 15 سال آینده به کشور های جهان دوم و در حال توسعه نزدیک بشیم.و بتونیم تازه به فکر رقابت با آنها شویم.

می گویند در زمان رضا شاه سئول کره جاده های خاکی داشته و نخست وزیر کره به تهران آمد و به رضا شاه گفت به امید روزی که سئول هم مثل تهران خیابان هایش آسفالت بشه. ما خیلی عقب مونده ایم کره جنوبی اونوقت ها حتی جاده ی آسفالت نداشته اما حالا چه قدر پیشرفت کرده.من یه چیزی می گم ولی باور کنید واقعیت که ما اگه بخوایم به کشورهای اول دنیا مثل آمریکا و ژاپن برسیم باید آمریکا و ژاپن صد سال بشینند نگاهمون کنند و هیچ کاری نکنند تا ما به آنها برسیم. یعنی ما اینقدر از بقیه کشور ها عقب مونده ایم و به نفت تکیه کرده ایم . و مشکلات به انجا ختم نمی شه .تنها راهکار گشویش این مشکل سه تا چیزه . 1-کار 2-کار 3-کار


comment نظرات ()
مناجات
نویسنده : سبحان - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٩

الهی ای زبان ها از تو گویا                            جهانی از فروغت گرم و پویا

 به کوه و جنگل و صحرا و دریا                         تویی پیداتر از پیدا خدایا

نهان از چشمی و از چشم از تو بینا                فدایت ای همه پنهان و پیدا

خدای آسمان ها و زمینی                              الهی تو چه زیبا آفرینی

 شکوفا از تو شد گل های رنگین                     مزیّن از تو شد باغ و بساتین

جهان چون آبشار پر خروشی                          تویی سر چشمه ی هر جنب وجوشی

جهان تنها ز تو فرمان پذیرد                              که نیرو دائم از فیض تو گیرد

کریمی، دستگیری، بی نیازی                          رحیمی، کارسازی ، دل نوازی

تویی از مهربانان مهربان تر                              تویی از بهتران والا و برتر

 انیس دل صفای جان، تویی تو                         کریم و غافر و رحمان، تویی تو

 الهی جان به نورت زنده تر کن                         زبان با باد خود گوینده تر کن

 الهی جان من آزاد گردان                                دلم را با وصالت شادگردان

                              



comment نظرات ()
طنز و جک زیبا، جملات طنز
نویسنده : سبحان - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸

قبل از اینکه چیزی بنویسم باید بگم که قصد توهین به هیچ یک از اقشار جامعه را ندارم و دارم با بعضی از مشاغل شوخی می کنم.

پزشک: انسانی با جامه ی سفید که در گرفتن زیر میزی تبحر خاصی دارد.

 

معلم: کسی که سعی می کند عدالت را رعایت کند اما تا برادر زاده اش را در کلاس میبیند جا می خورد.

 

مهندس: انسانی متکبر که همیشه سر به بالا راه میرود و در نهایت در یکی از جوی های خیابان می افتد.

 

پلیس: بلای جان خلفکاران است. و بیشتر اوقات با آنها قایم باشک بازی می کند.

فیلسوف: شخص ریشسفیدی که از صبح تا شب ورقه هایی را می نویسد و پاره می کند.

 

دانشجو: کسی که آمده تا درس بخواند و و پژوهش انجام دهد اما بعضی وقت ها کارهای دیگری نیز انجام می دهد. که تفریح خوبی نیست.

 

کشاورز: شخصی قوی هیکل و عظیم جثه که بیشتر اوقات خود را صرف پیاده روی در خاک و گل می کند.

 

فوتبالیست: انسان هایی با قیافه های عجیب و غریب که در روی زمین فوتبال راه می روند و هر چند دقیقه یک بار به توپ لگدی می زنند.

 

داور: شخصی که قضاوت بازی را برعهده دارد و برای مربی سوژه مناسبی است و وقتی که به تیم مقابل می بازند تمام تقصیرها رو میندازند گردن او.

 

تماشاگر: جمعی از آدم های بی کار و بی آر  که کار وزندگی خو را رها کرده اند و هفته ای 5 یا 6 ساعت خود را صرف تماشای چمن ورزشگاه می کنند.

 

جوشکار: یک اسباب بازی پر صدایی دارد که اغلب روز را با آن سپری می کند و با این کار سعی می کند توجه مردم را جلب نماید.

 

راننده: با گاز ودنده بیشتر سر و کار دارد وهمیشه در حال گشت زنی در شهر خود است و برای اینکه ثوابی کسب نماید کسانی را بین راه سوار می کند.

امید وارم به مذاقتان خوش بیاد. درضمن نظر یادتون نره ها. 


comment نظرات ()
راز های زندگانی
نویسنده : سبحان - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٥
 
  1. lبرای یاد گرفتن فروتنی لازم است.
  2. lبهترین نیکویی ها اخلاق نیکو است.
  3. lفکر کردن همراه با پیش بینی را تمرین کنید.
  4. lتأسف به گذشته خوردن، مانند دویدن به دنبال باد است.
  5. lارزش هر کسی به مقدار آن  چیزی است که نیکو انجام دهد.
  6. lهر که خیر جوید سر گردان نشود، و کسی که مشورت نماید پشیمان نگردد.
  7. lانسان های مثبت وموفق همیشه درباره ی راه حل ها فکر وصحبت می کنند.
  8. lشما امروز محصولی را برداشت می کنید که در  گذشته بذر آن را کاشته اید.


comment نظرات ()
← صفحه بعد
 

جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

///